قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1046
تاريخ الفي ( فارسى )
آرى از من احسان و نيكويى مىبينى . پس عبيد به بهانهاى از كابل بيرون آمده با عمارة بن تميم « 1 » - كه ذكر او قبل از اين گذشت - پيوست و صورت واقعهء رتبل را دربارهء عبد الرحمن با او باز گفت . پس عماره حقيقت حال را به حجّاج نوشت . حجاج اين را نعمت غير متوقّع دانسته نامهء امان به رتبل فرستاد و هفت سال مملكت كابل به وى بخشيد . پس رتبل ، عبد الرحمن را با سى نفر از متعلقان او بند كرده به جانب عماره روان كرد . عبد الرحمن خود را در راه از جايى بلند انداخته هلاك گردانيد . سر او را جدا كرده پيش حجاج بردند . « 2 » * * * [ قتل ايوب بن زيد توسط حجاج ] و هم در اين سال ايّوب بن زيد را ، كه مشهور به ابن قريّه است و از مشاهير فصحاى عرب است ، حجّاج به قتل رسانيد . منشأ آن چنين بود كه ابن قريّه اعرابى امّى بود كه مطلقا خطّ و سواد نداشت امّا فصاحت و بلاغت در كمال به مرتبهاى داشت كه تمامى فصحاى آن زمان آن را به رياست و بزرگى خود قبول كردند . و سبب شهرت ابن قريّه آن بود كه يكى از عمال حجّاج در سواد بصره هر روز صبح و شام قدرى طعام مىپخت و به طريق عموم به مردم مىداد و هيچ كس را در آنجا منع نبود . اتفاقا روزى ابن قريّه به آنجا رسيد ديد مردم بسيار درون خانهء حاكم مىروند . پرسيد : به جهت چه مىرويد ؟ گفتند : جهت طعام خورند . ابن قريّه نيز همراه ايشان رفت و طعام خورد . چون بيرون آمد پرسيد : اين طعام همين امروز مىباشد يا هر روز مىباشد ؟ گفتند : نى يا اعرابى ، هر روز صبح و شام طعام مىدهند . ابن قريه اين را غنيمت دانسته قرار به توطّن آنجا داده هر روز در وقت آنجا حاضر مىشد و طعام مىخورد . تا آنكه روزى از جانب حجّاج به آن عامل مكتوبى رسيد . چون آن عامل عجمى بود ؛ از فهميدن آن عاجز شده و كسى ديگر نيز در آن نواحى نبود كه آن مكتوب را كما هو حقّه تواند فهميد ، از اين جهت آن عامل بسيار غمناك شد و طعام نپخت . چون على الصباح ابن قريّه به طريق معتاد آمد ، ديد كه هيچ طعام در كار نيست . گفت : آيا چه واقعه روى نموده كه امير شيلان
--> ( 1 ) . نام قبيلهء عمار در تاريخ طبرى و الكامل ( ج 7 ، ص 106 ) « لخمى » ضبط شده است و در تاريخ سيستان ( ص 117 ) « قيسى » . وى رسول حجّاج سوى رتبل بود . ( 2 ) . در تاريخ سيستان آمده كه رتبل پاى عبد الرحمن را به پاى مردى ديگر به نام ابو العنبر - كه حجّاج سفارش ارسال آن دو را به رتبل داده بود - محكم ببست و عبد الرحمن گفت : « من حاقنم ، به كنار بام بايد شدن . هر دو به كنار بام شدند . عبد الرحمن خويشتن را از بام فرو فكند ، هر دو بيفتادند و جان بدادند . » مرحوم بهار در توضيح اين مسئله مىنويسند : در تواريخ معتبره ذكرى از نام اين شخص [ - ابو العنبر ] كه با عبد الرحمن بنده بوده و با وى از بام افتاده نيست . بلاذرى گويد : كسى كه نگاهبان عبد الرحمن بود و سر زنجير او را به خود بسته بود با او افتاد ؛ - تاريخ سيستان ، به تصحيح ملك الشعراى بهار ، ص 117 و 407 .